
از آنجایی که ما را دوباره فیلتر کردند می رویم یک جای دیگر در همین بلاگفای خراب شده.موقت اسباب کشی می کنم.اما چون که پوستم شدیدا کلفت است از بلاگفا نخواهیم رفت تا دوباره فیلتر شویم.خواستی بیا به آدرس زیر:
رفته بودم سفر.سفري كه قرار بود خوش بگذرد،قرار بود بشود خاطره توي ذهن وامانده ي من و من هواي خوش بدهم توي ريه هايم و بروم دريا و ذوق كنم و وسط روستاي دور افتاده ي كليج خيل ملق بزنم و خوشحال باشم كه نشد...
نه دلم آن كوه هاي خوشگل كه رويش درخت سبز شده بود را مي خواست نه آن جاده ي جادويي كه وسطش چشمانم را ببندم و راه بروم و ذوق كنم!دلم اتاق فسقلي و درهم و برهم خودم را خواست.دلم خواست بنشينم روي صندلي درب و داغان و لحاف ماه و ستاره دارم را بپيچم دورم و قهوه ي تلخ را با صداي بلند هورت بكشم و به كوري چشم پست مدرن «كازابلانكا» و «بربادرفته» تماشا كنم، دلم غش برود براي همفري بوگارت با آن كلاه خوشگلش و سبيل مدل آن چناني رت باتلر و قد رشيد و آن چشم هيز و خانم بازش كه مي مرد براي اسكارلت اوهارا...
دلم ميخواست چهارزانو بنشينم زير ميز رنگ چوب كنار اتاق و ناخنهايم را از ته بگيرم و گرامافون طلاييم را روشن كنم و صداي «ويگن»بپيچد توي خانه و فكر كنم كه مامان چه طوري براي اين آقاي خوشگل خدا بيامرز غش و ضعف مي كرده و من نميتوانم برايش غش كنم...
تمام مدت سفر دلم تنهايي اتاق خودم را خواست و كتابخانه ي كوچكي كه گنج اين روزهاي من است و يك عالمه خرت و پرت هاي بيخود و با خودي كه چيده ام تا سقف.دلم خواست بنشينم و فكر كنم به آهنگ جادويي كه آن سياهپوست دوست داشتني توي كافه ي همفري بوگارت در «كازابلانكا» مي زد و زار بزنم براي تلخي هاي دوست داشتني كه خيلي ها اسمش را ساديسم مي گذارند و توي ساديست خاك بر سر عاشقشان مي شوي و دلت بهشان خوش است...
نزديك محل اقامت ما در روستا يك پل بود (که عکسش را اینجا گذاشتم)كه من دلم را به خاطرش همان جا جا گذاشتم.دلم مي خواست پل را با خودم بر مي داشتم و مي آوردم مي گذاشتم اينجا گوشه ي اتاقم و مي نشستم رويش و پاهايم را از ميله هايش آويزان مي كردم وفيلم عهد بوق نگاه مي كردم و دلم مي سوخت براي همه ي دختران كمر اسكارلتي اين روزها كه رت باتلرشان گم شده .دوست داشتم مي نشستم روي پل و براي خودم آهنگ دلكش مي گذاشتم و كجا سفر رفتي را زمزمه مي كردم و ريز ريز به قيافه ي كج و كوله ام توي آينه مي خنديدم...
جاي آن پل توي اتاقم نيست ولي جايش بدجور خاليست...
پ.ن:منوچهر احترامي مرد!به هيمن راحتي.دلم خواست همه ي دنيا ساكت شوند وقت مردن اين آدم.همان آدمي كه روزهاي تنهايي بي انتهايم را وقتي كه مامان تا دير وقت دانشگاه و سركار بود پر مي كرد و من فكر مي كردم به حسني كه مثل شهرزاد تك و تنهاست و موهايش هم فرفري است و از حمام بيزار است...دلم خواست بنشينم روي سه پايه ي حسني وسط ده شلمرود و بگويم:آقاي احترامي!حسني تك و تنها شد....
توي ده شلمرود/حسني تك و تنها بود/حسني نگو بلا بگو/تنبل تنبلا بگو/نه فلفلي/نه قلقلي/نه مرغ زرد كاكلي/هيچ كي باهاش رفيق نبود/تنها روي سه پايه/ نشسته بود تو سايه/باباش ميگفت:/حسني مياي بريم حموم؟/نه نميام نه نميام/سرتو ميخواي اصلاح كني؟/نه نمي خوام/نه نميخوام/موي بلند روي سياه/ناخن دراز واه و واه و واه....
بی ربط:واقعا اینجا دو باره فیلتر شد؟
بی ربط:چند روز پیش بادبادک ۱ ساله شد.هیچ حس هیجان انگیزی نسبت به این قضیه ندارم!
اینجا کسی پر درد توهم است
شاید همان زنی که میان غمت گم است...
اینجا نشسته به حسرت کنار من
با گریه ای که غمش از ترحم است
او پر ز حسرت و درد زنانگی است
اشکش چه عاشقانه و زنگش ترنم است
می خندد و به روی سرش رنگ می زند
شاید جواب قهقه ی تلخ مردم است....
اینجا زنی نشسته و سیگار می کشد
شاید زنی که میان غمت گم است....
برف می بارد،ساعت ۵:۱۵ قرار دارم.قبل از بیرون زدن از مطب دکتر می روم توی دستشویی و موهایم را مرتب می کنم و رژ لب کم رنگی می زنم و سایه ی پشت چشمم را کم رنگ می کنم.ساعت ۴:۴۰ دقیقه است و من می دانم که از میدان رسالت تا هفت تیر بیشتر از این حرف ها راه است،اما خیالم راحت است و میدانم مثل همیشه دیر می رسد!از خانم بابایی منشی شیک و پیک خداحافظی می کنم و از مطب بیرون می زنم...
۵:۳۰ جلوی در کافه ام.از شکلات فروشی سر خردمند برای خودم شکلات می خرم و برای او یک آب نبات جلف قلبی.مغازه دار می گوید که ولنتاین نزدیک است و باز هم از ین آب نبات ها دارد که مفت می دهد.می خندم و فکر می کنم به جشن خرس های قلنبه ی زمستانی که پیامبر عشق مدرنند!از مغازه که بیرون می روم پسر خوش قیافه ی مغازه ی عروسک فروشی عروسک ها ی ویترین را نشانم می دهد که برای یکی از معشوقه هایم از او خرید کنم!به حرفش می خندم و جلوی در کافه برف را از روی پالتوی م می تکانم وارد کافه ی همیشگی می شوم...
اینجا همان کافه ایست که فقط با او می آیم،همانی که همیشه دیر می آید و من می دانم که باید منتظر به نوشته های زیر شیشه ی میز نگاه کنم.زنگ که می زند گوشی را بر می دارم و می گویم:
ـ باشه.تا تو برسی من سفارش می دم.زود بیا...
ـ جون تو دنبال جای پارکم.تا ۲۰ بشمر اومدم...
۱۵ دقیقه گذشته و من به حرفهای ۵ نفری گوش می دهم که پشتم نشسته اند و قهوه ی ترک می خورند و بحث ادبی می کنند و حافظ را کالبد شکافی می کنند...آینه را از توی کیفم در می آورم و خودم را نگاه می کنم.رژ لبم پاک شده و سایه ام روی پلکم خوابیده.ابروهایم را مرتب می کنم و پله ها را نگاه میکنم که او از آن ها بالا می آید...
شیر قهوه مان را هم می زنیم و من آب نبات های جلف را جلویش می گذارم.نگاهش می کند و می خندد. می گویم:
ـ جای ۲۰ تا ۲۰۰ شمردم.دیر اومدی باز.مثل همه ی ۷ سال گذشته...
ـبابا ۵ سال.تخفیف بده.سر جدت این آب نباتا رو جمع کن آبرومون رفت!تو که می دونی این جلف بازیا راسته کارم نیست...
ـ می دونم شما خیلی با کلاسید و موهاتون رو آلاگارسونی می زنید و با کمتر از کتابای هرمان هسه حال نمی کنید.گفتم...
ـ هرمان چی چی؟
ـ هرمان خره.هیچی...
ـ ببین ما والنتاین گرفتیم توی این ۵ سال؟
ـ ۷ سال...
ـ اصن ۱۵ سال!گرفتیم؟
- مگه من گفتم ولنتاین بگیریم؟دیدم خوشگلن اینا.همین...
ـ خب دستت درد نکنه.نوکرتم...
ـ ببین من نوکر نمی خوام.ول کن اصلا.
ـ شما علی الحساب روسریت رو بکش جلو تا بعد ببینم تو کلفتی یا من نوکر...
روسریم را می آورم نزدیک پیشانیم و اخم می کنم.سرش را بلند نمی کند که ببیند می خواهم نگاهش کنم.بی تفاوت شیر قهوه اش را هم می زند و سیگاری می گیراند...
ـ چه موهات سفید شده...
ـ شما زنا دهن مهن نمی ذارید که واسه آدم.مگه ۵ سال پیش اینطوری بود؟
ـ ۷ سال...
ـ همون...حالا فک کن وقتی ازدواج کنیم چی میشه...
ـ کور خوندی...دیگه دیره..
ـ ببین شروع نکن.روسریت رو بکش جلو.من و سرویس کردی تو....
۱ ساعت بعد از کافه زده ایم بیرون.پسر خوش قیافه ی عروسک فروش جلوی مغازه نشسته و برف را تماشا می کند.عروسک گارفیلد گوشه ی ویترین دلم را می برد...
ـ گارفیلد می خوای؟من شکمم همون قده.خودمم لازانیا می بلعم این هوا....
ـ این بامزه تره...زبونشم تلخ نیست مثل تو!
ـ آقا یک گارفیلد خوش استیل بدین خدمت خانم.ما فکر می کردیم برا اظهار عشق این روزا به هم گوساله و خرس می دن...
ـ پسر که حالا به نظرم بیشتر ظریف است تا خوش قیافه گارفیلد را توی زر ورق می پیچد و می دهد دستم و میگوید:
ـ آقا این حرفا چیه؟این روزا همه به هم هر طور که بتونن عشق می دن...
ـ ها!بله خب.این روزا همه غده ی آی لا یو ر و فعال می کنن و گوساله می دن دست هم...
از مغازه بیرون می روم و زرورق دور عروسک را باز میکنم و می اندازم توی جوی.می آید کنارم و دستم را میگیرد.دستم را می کشم و دوان دوان می روم سمت ماشین...
توی ماشین محسن چاووشی ناله می زند و من توی دلم فحش خواهر مادر میدهم.دو ساعت پیش به الهه اس ام اس زدم که بالاترین هک شد.حالا جواب داده که:دیدی بی مادر شدی!حالا بشین واسه بالاترین هم عزا بگیر...
موبایل را پرت می کنم توی کیفم و توی آینه موهامی را مرتب می کنم و حرف می زنم:
ـ به نظرت چه طوری میمیری؟
ـ ها؟
ـ سکته می کنی یا تصادف؟
ـ احتمالا از دست تو به فاک می رم.
ـ من خودکشی میکنم....یعنی اینطوری می میرم...
ـ عزیزم تو الانم خودکشی هستی.آمبولانس تو رو ببینه جلبت میکنه*...
ـ نه که به ظرافت ماه منیرم*علی حاتمی نمی دونم چرا رف سراغ فریماه فرجامی مفنگی...
آینه را می گذارم توی کیفم و ناخن گیرم را در می آورم و گوشه ی ناخنم را صاف میکنم.زیر چشمی نگاهش میکنم که شماره میگیرد و آماده ی حرف زدن است...
ـ نوکرتم حاجی.لامصبا چک و برگشت زدن واسه ۴۰ تا.فکر آبرو ما رو که نکردن.منم رفتم دفتر داد وبیداد.گفتم ما کف بازاریم.آخه چرا باید اینطوری بشه؟تو این کسادی اومدیم این همه بادبُر خریدیم و مرمریت دادیم بهتون که اینطوری با ما بکنید...
محسن چاووشی هوار می کشد و من دلم به هم میخورد...گوشه ی خیابان نگه میدارد ومن هر چه خورده ام را توی جوی بر می گردانم...
چشمانم بسته است اما نگاه نگرانش را حس میکنم که نمی دانم برای چک برگشتی است یا جنازه ای که کنارش نشسته...اس ام اس می دهند که بالاترین فیلتر شده.خنده ام میگیرد،به جهنم...
ـ می خوای بریم دکتر؟اصن بریم جگرکی سر انقلاب که توی این ۵ نه ۷ سال می رفتیم تا جون بگیریم.۱۰۰ دفعه گفتم بی خیال تناسب اندام و رژیم مژیم شو،مث تراکتور هم که کار می کنی نه که داری از گشنگی می میری و ۴ تا یتیم مونده رو دستت...
ـ دلم می خواد راه برم و شعر بخونم...
ـ ببین رمانتیک بازی در نیار.پیر شدیم خره....پایه ای بریم پیش ممد سیرابی یه دست کله پاچه ی مشت بزنیم؟می خوای بریم حاج عبدا... کباب بزنیم؟
- می خوام برم خونه...
ـ باشه...
توی خانه ام.کسی را که نزدیک به خودم حسش می کردم تلفنش را جواب نمی دهد و اس ام اس می دهد ترجیح می دهد سر کار نباشد...می دانم که در راه استخر است و با رفیقش پیتزا می خورد.تلفن را بر می دارم و به نیلوفر زنگ می زنم.فردا ضبط دارد و سرش شلوغ است.از عروسی شادمهر با فلان رقاص فلان کلیپ می گوید که من ندیده ام و از آخرین ترانه ای که مجانی به فرزاد فرزین فروخته...پشت سر همه حرف می زنیم و او به همه فحش می دهد و من همراهی اش می کنم.کسی که تا امروز نزدیکم بود جواب اس ام اس نمی دهد و من بی حوصله موبایل را پرت می کنم.نیلوفر که گوشی را می گذارد تلفن خانه زنگ می زند:
ـ گارفیلدت رو که نبردی دخمل...
ـ نمی خوامش بده به ریحانه.
ـ نه بابا!مال خودمونه.چرا ریحانه.می ذارم واسه طوله هامون!
ـ برو بابا...
ـ راستی این بالاترین چی بود حالا؟!!!
*:دیالوگ فیلم مادر علی حاتمی
بعضی تلخی ها خود خواسته اند.دوست داری آنقدر تلخ شوی و بیفتی به جان خودت که همه چیزت بوی تلخی های دوست داشتنی بدهد.این تلخ بودن خود خواسته به دلت آرامش می دهد.تو را می برد آنجایی که هیچ کسی نمی تواند تصورش را بکند.راه میفتی توی خیابان و یقه ی پالتویت را می دهی بالا و راه می روی میان یک خیابان عریض وطویل و فکر می کنی به هر چیزی که تلخت می کند.تلخی را دوست دارم.تلخی قهوه و پوست لیمو را دوست دارم.گاهی پوست پرتقال را گاز می زنم،دهنم جمع می شود،تلخ می شود و ساعتها این تلخی می ماند میان وجودم،دانه های زبر نسکافه را می جوم،بویش میپیچد توی مشامم،چشمهایم را میبندم وتلخیش را به جان می خرم....
امروز از همین تلخی های خود خواسته به جانم پیچید.آرامشی عجیب داشت این تلاطمی که خودم ساختم،مثل پوست لیمو تلخ بود وگس،دلم را جمع می کرد،هجوم این تلخی را دوست داشتم...
همین تلخی باعث شد که فکر کنم به چیز هایی که دوست دارم.بعد با عزیزی که بودنش همیشه میان خیال است حرف زدم از دوست داشتنی هایم،از یک خانه ی خلوت با پنجره های بزرگ و پرده های حریر.از خانه ای که فراخ بود و می شد تمام مدت میان اتاقهای خالیش فکر کرد.از یک خانه ی بدون تشریفات که تا سقفش فیلم و کتاب چیده ام و نورش ملایم است و آرام.هیچ وقت منتظر آمدن کسی نیستم.همیشه آرامش عجیبی می آید میان این خانه ی فراخ،خانه ای کم وسیله که بشود میانش راه رفت و فکر کرد....
فکر کرد به همه ی چیزهایی که مال خودت است و کسی را سهیمش نمی کنی.اینکه می شود با عزیزی میان بهار خوابش بنشینی وآرزوهایت را رج بزنی،این عزیز ترین می تواند یک مرد باشد،یک عشق،کسی که آرام است...می تواند یک دوست باشد،یک زن...زنی که دغدغه اش هم رنگ تو باشد،زنی از جنس خودت،زن تلخی های خود خواسته...
فکر کردم به خانه ی خلوت کنار عزیزی که جایش انگار فقط میان رویاهای ساکت وقت های آرامش است،وقتهایی که زندگی بوی سکوتی دوست داشتنی می دهد،مثل همان وقتهایی که دانه های تلخ قهوه در دهانت آب می شود و تو پک محکمی به سیگارت میزنی و فکر می کنی به این تلخی خود خواسته و خانه ی خلوتی که هیچ وقت نیست.....
حالم خوش است.فیلم می بینم و کتاب میخوانم و مصاحبه پیاده می کنم و صفحه می بندم.این فعالیت پس از یک دوره تمرگیدن و هیچ غلطی نکردن شدید می چسبد.از میدان انقلاب تا آرژانتین را پیاده گز می کنم و کتاب می خرم و لواشک سق می زنم.دفتر جدید چلچراغ توی خیابان الوند طبقه ی چهارم یک آپارتمان عهد بوق است و تراسمان پشت بام است!نمی دانید توی تراس چلچراغ نشستن و با محسن امامی حرفهای خاله زنکی زدن چه کیفی دارد.بوی رنگ خفه مان میکند،ساندویچ دانه ای ۴ هزار تومان میخوریم و غر میزنیم!اینترنت نداریم و برای تلفن زدن آدم هم میکشیم!اما کیف دارد.این در هم برهمی چلچراغی حالم را جا می آورد،صندلیهای نو،پنجره های خاکی و رادیاتورهای خراب و دستشویی بدون آب حس خوبی دارد!
پ.ن1:يوسف يكي از نويسندگان وبلاگ ژوست،فالش سرباز است.الان دوره ي آموزشي اش را مي گذراند و من همش دلم برايش شور مي زند.از پادگان يك روز در ميان زنگ مي زند و من را مادر پيرش خطاب مي كند و من هم تهديد ميكنم كله اش را كه الان كچل است بكنم.خواستم بگويم دلم برايش تنگ شده.ديروز كه زنگ زد غمگين بود و عصبي.انگار سربازي خيلي راه سختي است براي مرد شدن...
پ.ن۲:بعد از مدتها(سكس و فلسفه) را ديدم.اصلا خوب نبود.دوست داشتم كله ي مخملباف را بكنم و بگويم كجاست آن همه طراوت(سفر قندهار)؟
پ.ن۳:اين فيلم ديدنش عجيب كيف داد.اصلا فكر وودي آلن هم آدم را كيفور مي كند.چه برسد به جديد ترين فيلمش!

مامان و احترام السلطنه و نیکو نشسته اند و سط اتاق و عکسهای جوانیشان را نگاه میکنند و غش غش میخندند به عکس پسری که کنارشان ایستاده و زیر چشمی موهای فرفری مامان را دید میزند!دلشان خوش میشود به آلبوم عکسی که مال وقتهای سرخوشی است و مامان اسمش را گذاشته آیینه ی دق و وقتی نیکو و احترام السلطنه می آیند خانه ی ما تا دوره ی کتابخوانیشان را اجرا کنند و دم غروب با هم قهوه بخورند وفال بگیرند،آینه ی دقشان را میگذارند روی میز وسط اتاق و هرهر میخندند و سیگار می کشند و یادشان میرود که به قول نیکو چه قدر آدم های خنگی از آب در آمدند...
نیکو از همه خوشگل تراست!موهایش توی یک دست جمع نمیشود،مامان عاشق چشمهای کهرباییش است و برایش پشت تلفن چه چه میزند:
شعر من رنگ جشاته رنگ خوب بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم،رنگ زرد کهربایی...
نیکو غش غش میخندد و ریسه میرود و قربان صدقه ی مینو جانش میرود و آه میکشد.مامان عاشق آه کشیدن های نیکوست،عاشق وقتیست که مامان را مینو جانم صدا میکند،عاشق قد بلند و دستهای قشنگش که معلم فیزیکشان را دیوانه کرده بوده و به هوای نیکو همیشه برایشان کلاس فوق العاده میگذاشته...
احترام السلطنه بداخلاق است و دوست داشتنی.پالتو ی پوست تنش میکند و خانه اش ولنجک است و پسرش کامی مثل راننده ی شخصی در رکاب این سه زن میماند و نتق نمیکشد و همیشه خندان است.احترام السلطنه دیپلم میگیرد ومیرود فرنگ و آنجا عاشق معلم پیانویش میشود.همانی که دوسال بعد از ازدواج ولش میکند و استلای شیرینی فروش را بر میدارد و پشت کاخ ورسای قنادی میزند...
مامان همیشه آرام است و غمگین!موهایش یک دست سفید شده و رنگ هم نمیکند.روسری سفید مشکی و پالتوی مشکی اش را می پوشد و با هم میرویم تئاتر میبینیم و کنتاکی میخوریم و بعدازظهرها قهوه و چیز کیک گودو را توی رگ میزنیم و سیگار میکشیم...
حالا سه نفری نشسته اند وسط اتاق.مامان نگاهم میکند که پالتوی جدیدم را دارم جلوی آینه ی قدیش امتحان می کنم و میچرخم.از کنار نیکو بلند میشود و می آید پشتم می ایستد و گل سرم را از روی موهایم باز می کند وموهایم را میریزد دورم.بویم میکند!سرش را میکند لابلای موهایم و بو میکند و میخندد.آرام میگوید:شامپوت رو عوض کردی؟
ـآره!دیگه دوستش نداشتم.
ـ کاش میشد این موها رو بریزی دورت،اون رژ صورتی که من دوسش دارم روبزنی و برام بخندی.
ـ ای مامان!چه دلت خوشه...
مامان دلش خوش است.بغلم میکند و میرقصیم وسط اتاق.نیکو برو بر نگاهمان میکند و احترام السلطنه من را برای پسرش کامی زیر نظر میگیرد.مامان آرام می گوید:اون پسری که گوشه ی عکس کنار من و نیکو و احترام ایستاده یادته؟همونی که میگفتی کیه و من طفره میرفتم!
ـآره یادمه.
ـ همکلاسیم بود.توی دانشگاه.عاشقش بودم.بعد از انقلاب فرهنگی اعدامش کردن.گفتم شاید بخوای بدونی....
می ایستم وسط اتاق.گر میگیرم.موهایم را نامرتب جمع میکنم و صورت برافروخته ی مامان را نگاه میکنم.میخندد،نمیخندم.شالم را برمیدارم و جلوی در چکمه های بلندم را میپوشم و از در بیرون میزنم.پله ها تمام نمیشوند و مینشینم روی آخرین پله و موهایم از زیر شال بیرون میریزد و من گریه ام میگیرد و زار میزنم...صدای خنده ی مامان و نیکو و احترام السلطنه توی گوشم میچرخد و فکر میکنم به مامان که عاشق پسرک سیه چرده ی توی عکس بود که نگاهش را ازاو بر نمیداشت وقتی نیکو را میبوسید...
از در بیرون میزنم و هوای گرفته ی بهمن را نگاه میکنم.مامان از توی آیفون داد میزند:رفتی انقلاب برام کتاب بخر.شام بر میگردی؟؟؟
شده ام شاعر عاشق پیشه ی غیر قابل تحمل روزهای دبیرستان.می نشینم وسط آشپزخانه ی چلچراغ و سیگار میکشم و زار می زنم.محبوبه نگاهم میکند،گاهی فحش می دهد و گاهی هم برای سیگار بعدی فندک را روشن میکند و گاهی هم کنارم سکوت میکند که از هزار تا فحش هم بدتر است...
دقیقا حس روزهای اول مهر را دارم،همان طلوع صبح مهوعی که مامان به زور از جا بلندم میکرد و من در حسرت یک ثانیه خوابیدن گریه ام میگرفت و او نگاهم نمیکرد و از بالا دکمه های مانتویم را از بالا می بست و من پشت سرش باز میکردم و او عصبانی لباسش را می پوشید و مقنعه اش را سر میکرد که برود و من را جا بگذارد که من دوان دوان دنبالش می رفتم که لذت صبح مدرسه رفتن با او را داشته باشم که تا شب که به خانه می رسید دلم برایش تنگ نشود و او با عجله صورتم را می بوسید و توی خم کوچه گم میشد و من از همان موقع دلم برایش میگرفت...
حسم به همین بدی و بی حوصلگیست.درست مثل وقتی که از تخت گرم بیرونت میکشند و نمیفهمند تو فقط ۱ ساعت خوابیدی،نمی دانند پاشیدن آب یخ روی صورت تب دارت چه فاجعه ی ترسناکیست....
نمی دانم چه مرگم شده.می چپم توی دستشویی،آب را باز میکنم و نگاه می کنم به ریختنش روی سینک،سیگار میکشم و گریه میکنم و در را هم به روی هیچ کس باز نمیکنم،چهار زانو مینشینم کنار سینک و به خاکستر قرمز سیگار نگاه میکنم و گاهی دستم را هم میسوزانم،بعد انگار که اتفاقی نیفتاده از جلوی نگاه مبهوت مامان در میروم و گامبالایم را بغل میکنم و زار میزنم....
امروز حالم خوب بود.به شیدا گفتم که به ثبات کاری رسیده ام،گونه ام را بوسید و نگاه مادرانه اش توی دلم حل شد،با علیرضا کلی حرفهای خوب زدم،تولد محسن را جشن گرفتیم،با پریچهر صفحه ی باشگاه را بستم،یک قرار داد جدید کاری هم داشتم که کلی هیجان انگیز بود و کلی اتفاقات خوب اما...
بعد دلم خواست از دفتر چلچراغ تا خانه را پیاده گز کنم،همین پیچ بلوار را بگیرم و گم شوم میان شلوغ پلوغی خیابان مهجور ولیعصر،مثل روزهای دور پاهایم را نگاه میکردم و چیزی زمزمه میکردم که یادم نیست چه بود اما دوستش داشتم،حاضر بودم به خاطرش تا صبح راه بروم و بی خیال این مریضی ۱ ماهه و تب ۴۴ درجه بشوم،دوست داشتم تا ابد راه بروم و فکر کنم که آن اتفاق خوب افتاده و احساسات این روزهایم از همان است،دلم خواست بدوم و زمزمه اش کنم تا جلوی در خانه و برای مامان هم روزنامه ی همشهری بخرم که بالاخره فرصت پیدا کردن خانه را هم داشته باشد...
بعد از ۱ ساعت که سرم را بلند کردم چیزی توی دلم ریخت،از خلوتی خیابان بلند ولیعصر ترسیدم و نگاهم روی دستان لرزانم ثابت ماند و بی اختیار گریه ام گرفت و گوشه ی خیابان نشستم...
بعد یاد اردیبهشت امسال دیوانه ام کرد....همان شبهایی که بی هدف از خانه بیرون میرفتم و تا صبح عکس میگرفتم و عین خیالم نبود،همان شبهایی که تا وقتی که جانماز مامان پهن نمیشد به خانه برنمی گشتم و وقتی که تسبیحش میچرخید برایش از چیزهای قشنگی که کشف کرده بودم میگفتم و او تسبیحش را محکم میگرفت و نگاهم میکرد که یعنی:دختره ی خل....
امروز دلم برای این دخترک ترسوی مو وزوزی کنار خیابان ولیعصر سوخت.دختری که اصلا نمیشناختمش و مجبور شد برای رسیدن به خانه به دوستش زنگ بزند و از او کمک بگیرد...
پ.ن:گاهی دلم هیچ چیز جز آرامش نمیخواهد که نیست.دلم یک جای دنج میخواهد برای گم شدن و فکر کردن به اینکه واقعا چه غلطی میکنم میان زندگی گهی که هیچ ربطی به من ندارد و چرا انقدر رقیق القلب شده ام و حتی با شنیدن ترانه های مریم حیدر زاده هم گریه ام میگیرد.....
بی ربط:درخت کوچک من/ به باد عاشق بود/به باد بی سامان/کجاست خانه ی باد؟کجاست خانه ی باد؟....
دلم یک چیز خوب میخواهد.یک اتفاق دوست داشتنی،یک چیزی که مثل باران تمام اتفاقات بد این روزها رابشوید و دلم را تازه کند.یک چیزی مثل یک عالمه رنگ آبی بریزند روی زندگیم وتازه شوم مثل باران اولین صبح بهار...
یک کتاب فروشی کوچک اول خیابان لارستان تمام دلخوشی این روزهای من است.کتاب((لارستان)) با آن اصغر طباطبایی دوست داشتنی که با صورتی خندان پشت میزش نشسته و با یک فنجان بزرگ چای و هل مینشیند روبرویت و با هم پشت سر تمام ناشرین و مترجمین ونویسنده های بد عنق دری وری بگویی و قصه های خاله زنکی زندگشیان را رو کنی.بعد کتابهای نیست در جهان را از پشت میزش به دستت بدهد و تو جیغ بزنی و آرشیو هیجان انگیز فیلمهایش را زیرو رو کنی و قشنگترین فیلمهای دنیا را ازبینشان برداری.امروز توی کتاب لارستان چای وهل خوردم و فیلم های عهد بوق که هیچ جای دنیا نیست را از آرشیو فوق العاده ی اصغر طباطبایی برداشتم و پشت سر مسئول روابط عمومی نشر چشمه و مدیر بد عنق و دوست داشتنی نشر نیلوفر صفحه گذاشتم.امروز بعد از مدتها توی کتاب لارستان از ته ته دل خندیدم.
یک وقتهایی دوست دارم بشوم خود آن روزهای دور.روزهایی که با سمیرا از کوچه پس کوچه های خیابان تا مدرسه میدویدیم و خنده هایمان تمام کوچه را بر میداشت.آن روزهایی که من زورم به سمیرا میرسید و رئیس بودم و خرابکار.نزدیک مدرسه چادرم را سر میکردم و می شدم دختر آرام کلاس سوم ریاضی و در دلم آرزو میکردم که کاش یک روز فرق مدرسه ی عادی واسلامی را بفهمم.این فکر از همان زمانی در سرم بود که از مدرسه ی علوی اسلامی اخراجم کردند،چون حاضر نبودم مقنعه ی چانه دار سر کنم و کنار برادر زاده ی منصور ارضی بنشینم...
همان روزهایی که با سمیرا آدم های خیالی می ساختیم و عاشقشان میشدیم.همان روزهایی که من عاشق برادر سمیرا میشدم و به عشق او صادق هدایت میخواندم و از پنجره ی اتاقم خانه ی سمیرا را به امید دیدن برادر بداخلاقش تحت نظر داشتم.
این روزها سمیرا حسابی درگیر است.ما دیگر همسایه نیستیم و برادرش سالهاست که ازدواج کرده و سمیرا دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه است و منم دلم برای سمیرای تپل و خنگ آن روزها تنگ میشود و از دست فیلسوف منطقی امروز حرص میخورم و فحش بد برایش اس ام اس میکنم و او محل سگم نمیگذارد و میگوید مودب باش...
امروز روز دوره کردن خاطراتم بود.خاطرات آن روزهایی که دخترک سر به هوایی بودم و شعر حفظ میکردم و امروز همه شان از یادم رفته.شده ام خانم خبرنگاری که همه را میپیچاند و به بدقولی معروف است و میان راه عجیب کم آورده.این روزها دلم برای یک روز بی دغدغه پر میزند.دلم دانشگاه میخواهد و پله های سنگی که ازشان متنفر بودم.دلم یک چیزی میخواهد که نمیدانم چیست و امروز در میان کتاب های کتابفروشی لارستان پیدایش کردم....
پ.ن:این عکس را روزی که از دفتر آقای خاتمی می آمدم گرفتم.روز جشن شب چله ی چلچراغ که امسال در دفتر آقای خاتمی برگزار شد و وقت برگشت اولین برف زمستان ۸۷ هم بارید.توی ماشین سهیل سلیمانی همکارم با حجت سپه وند عکاس دوست داشتنی نشسته بودیم و حجت داشت کار با دوربین جدید را یادم میداد که این عکس را گرفتم.حجت اسمش را گذاشت عکس رویای برف.دوستش داشتم.هم عکس را،هم اسمش را و هم شبی را که از خیابان یاسر به خانه برگشتم...
این روزها خاطره بازی میکنم.انگار دلم تنگ شده برای تمام گذشته.حتی دیروز....

