تبليغاتX
بادبادك
بیست و نهم دی 1387
وهم تلخ....
 

شده ام شاعر عاشق پیشه ی غیر قابل تحمل روزهای دبیرستان.می نشینم وسط آشپزخانه ی چلچراغ  و سیگار میکشم و زار می زنم.محبوبه نگاهم میکند،گاهی فحش می دهد و گاهی هم برای سیگار بعدی فندک را روشن میکند و گاهی هم کنارم سکوت میکند که از هزار تا فحش هم بدتر است...  

دقیقا حس روزهای اول مهر را دارم،همان طلوع صبح مهوعی که مامان به زور از جا بلندم میکرد و من در حسرت یک ثانیه خوابیدن گریه ام میگرفت و او نگاهم نمیکرد و از بالا دکمه های مانتویم را از بالا می بست و من پشت سرش باز میکردم و او عصبانی لباسش را می پوشید و مقنعه اش را سر میکرد که برود و من را جا بگذارد که من دوان دوان دنبالش می رفتم که لذت صبح مدرسه رفتن با او را داشته باشم که تا شب که به خانه می رسید دلم برایش تنگ نشود و او با عجله صورتم را می بوسید و توی خم کوچه گم میشد و من از همان موقع دلم برایش میگرفت...

حسم به همین بدی و بی حوصلگیست.درست مثل وقتی که از تخت گرم بیرونت میکشند و نمیفهمند تو فقط ۱ ساعت خوابیدی،نمی دانند پاشیدن آب یخ روی صورت تب دارت چه فاجعه ی ترسناکیست....

نمی دانم چه مرگم شده.می چپم توی دستشویی،آب را باز میکنم و نگاه می کنم به ریختنش روی سینک،سیگار میکشم و گریه میکنم و در را هم به روی هیچ کس باز نمیکنم،چهار زانو مینشینم کنار سینک و به خاکستر قرمز سیگار نگاه میکنم و گاهی دستم را هم میسوزانم،بعد انگار که اتفاقی نیفتاده از جلوی نگاه مبهوت مامان در میروم و گامبالایم را بغل میکنم و زار میزنم....

امروز حالم خوب بود.به شیدا گفتم که به ثبات کاری رسیده ام،گونه ام را بوسید و نگاه مادرانه اش توی دلم حل شد،با علیرضا کلی حرفهای خوب زدم،تولد محسن را جشن گرفتیم،با پریچهر صفحه ی باشگاه را بستم،یک قرار داد جدید کاری هم داشتم که کلی هیجان انگیز بود و کلی اتفاقات خوب اما...

بعد دلم خواست از دفتر چلچراغ تا خانه را پیاده گز کنم،همین پیچ بلوار را بگیرم و گم شوم میان شلوغ پلوغی خیابان مهجور ولیعصر،مثل روزهای دور پاهایم را نگاه میکردم و چیزی زمزمه میکردم که یادم نیست چه بود اما دوستش داشتم،حاضر بودم به خاطرش تا صبح راه بروم و بی خیال این مریضی ۱ ماهه و تب ۴۴ درجه بشوم،دوست داشتم تا ابد راه بروم و فکر کنم که آن اتفاق خوب افتاده و احساسات این روزهایم از همان است،دلم خواست بدوم و زمزمه اش کنم تا جلوی در خانه و برای مامان هم روزنامه ی همشهری بخرم که بالاخره فرصت پیدا کردن خانه را هم داشته باشد...

بعد از ۱ ساعت که سرم را بلند کردم چیزی توی دلم ریخت،از خلوتی خیابان بلند ولیعصر ترسیدم و نگاهم روی دستان لرزانم ثابت ماند و بی اختیار گریه ام گرفت و گوشه ی خیابان نشستم...

بعد یاد اردیبهشت امسال دیوانه ام کرد....همان شبهایی که بی هدف از خانه بیرون میرفتم و تا صبح عکس میگرفتم و عین خیالم نبود،همان شبهایی که تا وقتی که جانماز مامان پهن نمیشد به خانه برنمی گشتم و وقتی که تسبیحش میچرخید برایش از چیزهای قشنگی که کشف کرده بودم میگفتم و او تسبیحش را محکم میگرفت و نگاهم میکرد که یعنی:دختره ی خل....

امروز دلم برای این دخترک ترسوی مو وزوزی کنار خیابان ولیعصر سوخت.دختری که اصلا نمیشناختمش و مجبور شد برای رسیدن به خانه به دوستش زنگ بزند و از او کمک بگیرد...

پ.ن:گاهی دلم هیچ چیز جز آرامش نمیخواهد که نیست.دلم یک جای دنج میخواهد برای گم شدن و فکر کردن به اینکه واقعا چه غلطی میکنم میان زندگی گهی که هیچ ربطی به من ندارد و چرا انقدر رقیق القلب شده ام و حتی با شنیدن ترانه های مریم حیدر زاده هم گریه ام میگیرد.....

بی ربط:درخت کوچک من/ به باد عاشق بود/به باد بی سامان/کجاست خانه ی باد؟کجاست خانه ی باد؟....

+ نوشته شده در 22:35 توسط شهرزاد همتی.
بیست و دوم دی 1387
روياي برف
 

دلم یک چیز خوب میخواهد.یک اتفاق دوست داشتنی،یک چیزی که مثل باران تمام اتفاقات بد این روزها رابشوید و دلم را تازه کند.یک چیزی مثل یک عالمه رنگ آبی بریزند روی زندگیم وتازه شوم مثل باران اولین صبح بهار...

یک کتاب فروشی کوچک اول خیابان لارستان تمام دلخوشی این روزهای من است.کتاب((لارستان)) با آن اصغر طباطبایی دوست داشتنی که با صورتی خندان پشت میزش نشسته و با یک فنجان بزرگ چای و هل مینشیند روبرویت و با هم پشت سر تمام ناشرین و مترجمین ونویسنده های بد عنق دری وری بگویی و قصه های خاله زنکی زندگشیان را رو کنی.بعد کتابهای نیست در جهان را از پشت میزش به دستت بدهد و تو جیغ بزنی و آرشیو هیجان انگیز فیلمهایش را زیرو رو کنی و قشنگترین فیلمهای دنیا را ازبینشان برداری.امروز توی کتاب لارستان چای وهل خوردم و فیلم های عهد بوق که هیچ جای دنیا نیست را از آرشیو فوق العاده ی اصغر طباطبایی برداشتم و پشت سر مسئول روابط عمومی نشر چشمه و مدیر بد عنق و دوست داشتنی نشر نیلوفر صفحه گذاشتم.امروز بعد از مدتها توی کتاب لارستان از ته ته دل خندیدم.

یک وقتهایی دوست دارم بشوم خود آن روزهای دور.روزهایی که با سمیرا از کوچه پس کوچه های خیابان تا مدرسه میدویدیم و خنده هایمان تمام کوچه را بر میداشت.آن روزهایی که من زورم به سمیرا میرسید و رئیس بودم و خرابکار.نزدیک مدرسه چادرم را سر میکردم و می شدم دختر آرام کلاس سوم ریاضی و در دلم آرزو میکردم که کاش یک روز فرق مدرسه ی عادی واسلامی را بفهمم.این فکر از همان زمانی در سرم بود که از مدرسه ی علوی اسلامی اخراجم کردند،چون حاضر نبودم مقنعه ی چانه دار سر کنم و کنار برادر زاده ی منصور ارضی بنشینم...

همان روزهایی که با سمیرا آدم های خیالی می ساختیم و عاشقشان میشدیم.همان روزهایی که من عاشق برادر سمیرا میشدم و به عشق او صادق هدایت میخواندم و  از پنجره ی اتاقم خانه ی سمیرا را به امید دیدن برادر بداخلاقش تحت نظر داشتم.

این روزها سمیرا حسابی درگیر است.ما دیگر همسایه نیستیم و برادرش سالهاست که ازدواج کرده و سمیرا دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه است و منم دلم برای سمیرای تپل و خنگ آن روزها تنگ میشود و از دست فیلسوف منطقی امروز حرص میخورم و فحش بد برایش اس ام اس میکنم و او محل سگم نمیگذارد و میگوید مودب باش...

امروز روز دوره کردن خاطراتم بود.خاطرات آن روزهایی که دخترک سر به هوایی بودم و شعر حفظ میکردم و امروز همه شان از یادم رفته.شده ام خانم خبرنگاری که همه را میپیچاند و به بدقولی معروف است و میان راه عجیب کم آورده.این روزها دلم برای یک روز بی دغدغه پر میزند.دلم دانشگاه میخواهد و پله های سنگی که ازشان متنفر بودم.دلم یک چیزی میخواهد که نمیدانم چیست و امروز در میان کتاب های کتابفروشی لارستان پیدایش کردم....

پ.ن:این عکس را روزی که از دفتر آقای خاتمی می آمدم گرفتم.روز جشن شب چله ی چلچراغ که امسال در دفتر آقای خاتمی برگزار شد و وقت برگشت اولین برف زمستان ۸۷ هم بارید.توی ماشین سهیل سلیمانی همکارم با حجت سپه وند عکاس دوست داشتنی نشسته بودیم و حجت داشت کار با دوربین جدید را یادم میداد که این عکس را گرفتم.حجت اسمش را گذاشت عکس رویای برف.دوستش داشتم.هم عکس را،هم اسمش را و هم شبی را که از خیابان یاسر به خانه برگشتم...

این روزها خاطره بازی میکنم.انگار دلم تنگ شده برای تمام گذشته.حتی دیروز....

روياي برف.

+ نوشته شده در 23:9 توسط شهرزاد همتی.
بیستم دی 1387
من،بدون ماه....
 

خودم نیستم.شده ام یک ابله بی خاصیت که فقظ غر می زنم،گریه می کنم،فحش می دهم و

فحشم می دهند!

گاهی دلم عجیب و غریب می گیرد.میشوم یک آدم ننر و چهار زانو وسط اتاق به هم ریخته ام می نشینم و

گریه میکنم.های های گریه می کنم،سرم را روی دیوار میگذارم و فکر میکنم و گریه می کنم،مهم نیست

که چه چیزی می گذرد در این سر صاحب مرده.مهم رنجیست که خانه می کند میان دلم و وجودم را اذیت

می کند....

سیگار می کشم،این روزها زیاد مثل لوکوموتیو دود بیرون میدهم،زیاد گریه میکنم،زیاد فحش میدهم و

فحشم میدهند،خیلی ها....

خیلی ها مهم نیستند.مهم این اوضاع لعنتی است که گیرش افتاده ام.مهم قلمی است که نمی نویسد،

احساس خفه شده ام است و آدم های بی شعوری که فکر می کنند آخر درک و معرفت ذهنیند....

به هذیان افتاده ام.دلم دو تا بال میخواهد برای فرار،دلم شور میزند،به هم می خورد،انگار وسط کشتی

نشسته ام و طوفان امان کشتیم را بریده و من دریا زده شده ام و میان کشتی بالا می آورم.انگار کشی

محکم تکانم میدهد،این آدم های همیشه طلب کار تکانم می دهند و من توان هیچ کاری ندارم...

این حس عجیب و غریب را دوست ندارم.فیلم می بینم،کتاب می خوانم،گاهی نمایش میبینم،اما چیزی

توی ذهنم هنوز آرامش ندارد،هنوز درگیر دقایقی هستم که هیچ وقت بهشان نمی رسم،دقایقی که در حال

تمام شدنند و من آدم خرفتی هستم که برایشان دست تکان میدهم....

پ.ن:دیشب خواب ماه را میدیدم.ماه سفید خوشکل و تپل مپلی که توی دوستم بود و من دوستش داشتم و

توی دستم پنهانش کرده بودم.ماه توی دستم بود دیشب،صبح اما گریه داشتم....

+ نوشته شده در 21:45 توسط شهرزاد همتی.
شانزدهم دی 1387
نامه ای برای عیسی مسیح(بازی وبلاگی)
 

سلام جناب عیسی مسیح.

این مریمی انگار تا آقای شیرازی اینا عصبانی نشوند و دهن بادبادکمان را مورد عنایت قرار ندهند

ول کن نیست.برای همین من را به بازی های خطرناکی دعوت میکند و من مجبورم در ساعت بوق

سگ برای شما نامه بنویسم.از آنجایی که من اصلا اینکاره نیستم و تا حالا برای پیامبر و فک و فامیل

خودمان نامه ننوشتم و اینکه نامه نگاری برای شما که پیامبر بلاد کفرید و در فیلمهای ترسناک جن

خاک بر سر بی تربیت صلیب را در ماتحت خانم فرو می کند* و هی این هالیوود از شما فیلم ترسناک

می سازد لذا شما مصداق بارز کفرید برای همین است که خدا پدری شما را گردن میگیرد که یک وقتی

مشکل منکراتی نداشته باشید و شناسنامه برایتان صادر کنند و از ارث ومیراث هم محروم نشوید.

شما پیامبر آدم های فرهیخته و آدابدانید.در اینجا هرکسی که کلاسش فرتی بالا میرود یک دانه صلیبی

که شمارا از آن آویزان کردند به گردنش می اندازد و انجیل هم میخرد و میرود خارج.اما از آنجایی که هم

من هم شما میدانیم که دین هیچ رقمه آدم را خارجی و افغانی نمیکند و تازه الان یهودی شدن امروزی

تر است ما سماق خودمان را میمکیم . در روزهای عزاداری خودمان که همزمان با تولد خودتان است و

در جایی به اسم غزه که گمانم اسمش را شنیده اید مردم در حال سلاخی شدند و نه شما که برایتان

شادند و نه آنهایی که برایشان عزاداریم ککتان هم نمیگزد و تعداد نه چندان قابل توجهی آدم حیف و میل

می شوند و شما هم معجزه ای نمیکنید و مواظبید تنبان بابانوئلتان نیفتد و اینها هم مراقبند این شمر

یک وقتی از کربلا در نرود.تازه یکی از فامیلهای دورتان را هم در چاهی میان بیابانهای قم حبس کرده اند

که نقش ارتباط با مخاطب را دارد اما متاسفانه سیستم ارتباطی ترکیده و ایشان همچنان در حال خواندن

عریضه و بخت گشایی میباشند.

اینجانب فقط و فقط خواستم بگویم شمایی که انقدر کارت درست است که خدا خودش تو را بدون لقاح

در عصری که هنوز شبیه سازی مد نبود به مادر خدابیامرزتان اعطا کرد ،دلتان برای ما آدمهای بدبختی که

ننه و بابایمان هنوز در حلال زاده بودنمان گاهی شک میکند نمی سوزد؟برای ما آدمهایی که همدیگر را

می کشیم در سرزمینی که اسمش سرزمین موعود است و برای هم بیلاخ میفرستیم؟دلتان برای ما

نمی سوزد؟

نمی سوزد که اگر می سوخت ما به خودمان جرات آتش زدن پرچم نمیدادیم،وقتی زورمان به هم نمیرسد

بچه های بی پناه را نمی کشتیم و مردم سرزمینمان را تکه تکه نمیکردیم.

تولدتان مبارک.شما پیامبر تبریکات ویژه اید،جایتان روی همان کارت پستالهای خوشکل است نه در

خیابانهای به خون نشسته ی غزه و خانه ی دخترکان غمگین حاشیه های تهران.شما از بس کارتان درست

بود پسر خدا شدید.آقازاده ها همیشه جایشان میان کارت پستال فروشی است.تولدتان مبارک جناب

مسیح.من هم بروم به سرشماری زنان و کودکانی برسم که امروز در جشن عید شما میان کاظمین و

غزه و اورشلیم فنا میشوند و پشم شما و فامیل های ما نمی گزد.

                                                                   شب بخیر.


مریمی منو دعوت کرد بازی.منم کامپرور و پرسه و بنفش و مردی با چشمان گرگ رو دعوت میکنم.

*((جن گیر))

+ نوشته شده در 1:48 توسط شهرزاد همتی.
چهاردهم دی 1387
برای بانوی خیابان ظهیرالدوله...

سلام بانو.این عکستان عجب شاهکاری است.از همان هایی که می گویم مال عالم بی خیالیست،از

همان هایی که انگار دلتان غش رفته برای ثبت یک لحظه ی دوست داشتنی،یک خاطره ی خوش...

تب دارم بانو.تبم بالای ۴۰ درجه است و سرما به جانم پیچیده و تمام تنم درد دارد.این آلودگی جسمم،

این ویروسی که در تنم خانه کرده دلم را هم شکستنی تر کرده...

امروز ۱۳ دی ماه است،می گویند فردا تولدتان است،می خواهم زنگ بزنم به خواهرتان،پوران را می گویم،

همان خانم مهربان و دوست داشتنی که حیاط خانه اش پر از بچه گربه های خپل است که می پیچند به

پرو پایت،همان خانم تپل دوست داشتنی که دخترش می گوید این روزها دیگر کسی را نمی شناسد،

دیگر وقت تمام شدنش است...

و من می خواهم بدانم این تمام شدن یعنی چه؟یعنی چه این حس نفرت انگیزی که آخرش همه چیز ته

می کشد و تو می مانی و چند تکه عکس و یک گورستان خالی در خیابان تجریش که خواهرتان قبل از

تمام شدن نفرت آدم های بازدیدکننده اش را داشت...

بانو این تولدتان غم دارد برایم،شیرینی می خرم،شیرینی های ریز بادامی،با یک عالمه شمع طلایی و

یک بغل نرگس،می آیم مینشینم اول خیابان ظهیر الدوله و شیرینی پخش می کنم،گریه می کنم،از

سرما اشکم یخ می زند و دلم داغ می شود و نگاه می کنم به سربالایی بی انتهای خیابان ظهیرالدوله

که انگار شما را با خود می برد.

بانو سرم گیج می رود،این سرما خوردگی بی وقت،این هذیانهای گاه و بیگاه،این گلوی حناق گرفته رهایم

نمی کند،کوچه ی خادم آزاد در خیابان امیریه،نرسیده به راه آهن منتظرم است،می خواهم مثل هر سال

از خانه تان که در آن عاشق شدید عکس بگیرم،دوست دارم بنشینم در حیاط پشتی که پر از درخت های

بلند است و سیگار بکشم،شعر بخوانم و دختر قشنگ صاحبخانه کنارم بنشیند و پز بدهد که اتاق خواب

شما امروز مال اوست و من میان چشمهای شیطانش برق نگاه شما را جستجو کنم،بعد دخترک بگوید

کاش اینجارا بخری که پدرم قصد خراب کردنش را دارد و من بخندم به دل خوشحال دختر که فکر می کند

من عجب توانایی های محیرالعقولی دارم...

بانو چشمانم خیس است،این دوربین آنقدر حرفه ای نیست که بشود با او ثبت عشق کرد،امروز به خانه ی

وقت عاشقیتان سر می زنم و عکس می گیرم.نمی دانم عکس هارا این جا توی بادبادک می گذارم یا نه

ولی دلم می خواهد بدانید،امروز در ۱۳ دی ماه سال ۱۳۷۸ کسی برای آمدنتان که خیلی کوتاه بود دلش

خوشحال است و برای تولدتان شعر زمزمه می کند....

تولدتان مبارک....

پ.ن:رفتم خانه ی بانو.عکس هم گرفتم.این نزدیکیها یک کافی نت بود آمدم نشستم و سرفه می کنم و

در و دیوار را نگاه می کنم.عکس ها را می گذارم اینجا،شاید خواستی خانه ی بانوی خیابان ظهیرالدوله

را ببینی.عکس ها کیفیت چندانی ندارند،تب داشتم و دستم می لرزید،لطفا بحث کارشناسی نفرمایید.

ذاتا عکاس خوبی نیستم.

توی این حیاط یه چیزی جاگذاشتم،شاید میون این حوض بی ماهی که هیچ علی کوچکی هوس آب تنی نمی زنه به سرش...

 

این حیاط خانه ی فرخزادهای معروف است،خانه ی عاشقی های پوران و فروغ که کامیار شاپور یا کامی شعرهای فروغ عیدها به آن سر می زند...

همین.اینجا دلم تنگ می شود،خیلی زیاد،هم برای خودم،هم برای تبسم های معصوم دخترکی که یک شب

باد او را با خود برد.....

 * عکس ها ساعت ۱۲.۳۰ به این پست اضافه شد.

+ نوشته شده در 10:13 توسط شهرزاد همتی.
دهم دی 1387
نا مه ای برای آقای چاه جمکران...
 

سلام امام دوازدهم.اومدم جمکران لب چاه تشریف نداشتین.عریضه هم فرستادم اونجا.منشیتون گف

سرتون گرمه اساسی.کار خاصی ندارم.فقط اینکه مردم غزه در حال تیکه پاره شدنن و یهودی ها هم

بچه هاشونو توی چند تا مدرسه ثبت نام می کنن که در صورت بمب گذاری یکیشون تلف بشه.امروز

توی میدون فلسطین امت حزب ا...خودشون رو جر دادن اما شما انگار توی چاه سرت خیلی گرمه.

هوادارا رو چاهتون کلی حساب کردنا!مردم فلسطین دارن تیکه پاره می شن.از چاهت بیا بیرون.ما

دلمون کباب شد.آقا مون احمدی نجات همش محکوم میکنه اما هیچ کار دیگه ای ازش بر نمیاد

فعلا که قراره دشمنا که بمب می ذارن روی میز ما رودکی و حافظ رو کنیم.شمام بیا بیرون با هم بریم

میدون فلسطین به این اسرائیلیهای بی تربیت فحش بدیم شاید سر عقل بیان.آقا بیاین بیرون لا اقل

عریضه ی ما رو جواب بدین.الان بلاگفا میاد معدوممون می کنه ها....

+ نوشته شده در 0:36 توسط شهرزاد همتی.
هفتم دی 1387
وقتی که من سبدی بیش نیستم...
 

من:مردا اصولا دو گروهن.یا می خوان ترتیبت رو بدن یا می خوان باهات ازدواج کنن....

لومباردو:دیوونه جون دسته ی دوم هم هدف دسته ی اول رو دنبال می کنن!

.

.

پ.ن:از نشستن روبروی مردان عاشق پیشه تو ی کافی شاپ متنفرم.اینکه باید لبخند بزنی و

لبهایت رابرایشان غنچه کنی و هیجان زده شوی از جمله ی رکیک ((کاش مال من بودی))و باید

خوشحال شوی که بالاخره یکی دست دارد صاحبت شود،سرورت شود.بعد از شنیدن این جمله

دقیقا حس یک سبد قرمز را دارم که طرف شدیدا علاقه دارد مرا با نان خشک معاوضه کند.همیشه بعد

از شنیدن این جمله ی ابلهانه فکر می کنم سبدم.فقط و فقط سبد،هیچ چیز دیگری به ذهنم نمی رسد

وقتی طرف می خواهد این مردانگی ابلهانه را سرت خالی کند و ثابت کند تو نیاز به صاحب داری....

بی ربط:۱-((بچه های بدشانس))را بخوانید.نشر ماهی منتشر کرده،۱۳ جلد هیجان انگیز که مناسب

رده ی سنی نوجوان است.اما کیف دارد.عاشق سانی کوچولو با آن ۴ تا دندان تیز و با نمکم.کابوس

شبهایم این روزها کنت الاف و گروه تئاتر هراس انگیزش است....

۲:((دو قدم این ور خط)) احمد پوری عجب شاهکاریست!

۳:((فیل نا پدید می شود))و ((برای من خوشحال نیستی)) دو مجموعه داستان از نویسندگان آمریکایی

مثل کارور و موراویا و ... غیره است که دوستش داشتم.محمد علی مهمان نوازان ترجمه کرده و نشر کارا

پیام به چاپ رسانده.قشنگ است.خیلی....

۴ :من عاش این جک دوست داشتنی سریال لاست شدم.نگاهش نافذ و دوست داشتنی است.کسی

ایده ای ندارد؟

۵ :حالم خوب است.خیلی زیاد...

+ نوشته شده در 21:30 توسط شهرزاد همتی.
پنجم دی 1387
وقتی دلم سگ لرزه می زند.
 

اینکه گوشه ای بنشینی و غصه بخوری و گریه کنی و دلت بگیرد و خودت را له کنی اصلا خوب نیست.

اصلا خوب نیست که هی پشت هم دلت بگیرد،گریه کنی،شعر بخوانی،دلت بلرزد،شبها تا بوق سگ

چشمهایت باز بماند و هیچ کاری هم از دستت بر نیاید. خوب نیست،نیست...

اینکه دلت به هم بخورد،تشنه باشی،بچسبی به سینک و شیر آب را باز کنی و دمپایی پلاستیکی

را در بیاری و روی پاهایت آب سرد بریزی عرق سرد روی صورتت بنشیند گاهی حسش قشنگ است!

انگشت پاهایم قرمز قرمز است،گرفتمش زیر شیر آب سرد و پاهایم یخ می کند،دلم به هم می خورد و

گریه می کنم.سیگار روشن است و از شدت سگ لرزه توان برداشتن را ندارم.بعد خل می شوم،آب

سرد را می بندم و شیر آب گرم را با فشار باز می کنم،جوش جوش است،دستشویی بخار می گیرد و

من چشمهایم را می بندم و شیر را روی پاهایم می گیرم......

چه لذتی داشت این سوختن خود ساخته....

پ.ن:شب مهمان داریم.کلی آدم می آیند برای شب نشینی،برای اینکه مادرم گاهی فکر کند خوبم

و خوش لیست خریدش را می گیرم و از در بیرون می روم...

لیست گم شد،فقط یادم بود که باید سبزی بخرم.سبزی فروشی سر خیابان خود شمال است،دلم

ضعف می رود برای رنگهایی که می دوند توی هم و بوی سبزی و فلفل تازه.امروز توی سرما که منتظر

بودم که سبزی را به دستم بدهند،پسرک جوان فروشنده که خیلی مهربان است و همیشه برایم

شعر ترکی می خواند کیفم را از دستم گرفت و چیزی گذاشت میان خنده نگاه کرد و گفت:رنگت خیلی

پریده این روزا،سیب زمینی تنوری دوست داری؟صبح که دیدم زدی بیرون گذاشتم توی منقل،الان هم

 دوتاتوی کیفته......

 در کیف را باز می کنم و سیب زمینی های برشته را در می آورم،گوشه ی مغازه چهار زانو پهن میشویم

 و سیب زمینی ها را گاز می زنیم و او برایم شعر ترکی می خواند.......

خواستم بگویم حسش قشنگ بود.همین.

+ نوشته شده در 15:4 توسط شهرزاد همتی.
دوم دی 1387
شروع دوباره
 

به نام آنکه عالم را به پا کرد

یکی را خان یکی را میرزا کرد

گروهی را ذلیل و باربر کرد

در این قسمت شتر را مثل خر کرد

زحکمت خاک بر فرق گدا ریخت

به جیب اغنیا پول طلا ریخت

دبنگی بی هنر را کرد مالک

در این ره برزگر را کرد هالک

در این دنیا یکی از پر خوری مرد

یکی با کندن جان نان جو خورد

جهان را موقع تسهیم و تقسیط

مرکب کرد از افراط و تفریط......

                                                       میرزا بقای نائینی

پ.ن ۱:سلام.اومدم اینجا.اما موقت

پ.ن ۲:ممنون ازآباجی مریم ملحد که اگر اینجا رو درست نمی کرد من منگلی بیش نبودم!

+ نوشته شده در 16:7 توسط شهرزاد همتی.